افسون عشق
شعر

امان از این بوى پاییز



و آسمان ابرى که آدم نه خودش می داند دردش چیست


و نه هیچکس دیگر،



فقط میدانى هر چه هوا سردتر می شود


دلت آغوش گرمترى می خواهد!



چهارشنبه دهم مهر 1392 | 8:39 | افسون |


انقــدر مــــرا سرد کـــرد ؛


از خــــودش .. از عشـــق


کــه حـــالا بــه جـــای دلبستن ، یــــخ بستــه ام!



آهــــای !!! روی احســاســم پــا نگذاریــد


لیـــز می خوریــد…




پنجره را هم دو جداره کردن. میــــدانی ؟!


توطئه ای در کار است ...


میخواهند سَــرم را گــرم کنند.


در این سردیِ نبودنت ...




این روزهــــا زیادی ساکتــــ شده ام



حرفــــ هایم نمی دانم چــــرا به جای گلــــو ،


از چشــــم هایم بیرونــــ می آیند . . .




صدايت در گوش زمزمه مي شود



نگاهت در ذهن مجسم...


ولي من


تورا مي خواهم


نه خيالت را...



آخرين باری که


مرا، كنار زدی


تا نور،


بتابد


برايت، خورشيد را


.........هدیه آورده بودم!!!



برای خودم


مردی شده ام...بی صدا گریه میکنم


این روزها در سکوت سرسخت


دنیا


مواظبم باش



قلبم هنوز زنانه می تپد




 




سه شنبه چهاردهم خرداد 1392 | 13:37 | افسون |


برای شکستن من یه اخم کافیه، نیازی به فریادت نیست...


برای اشک ریختنم سکوتت کافیه، نیازی به قهر نیست...


برای مردنم حرف رفتنت کافیه، نیازی به رفتنت نیست...




دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1392 | 18:16 | افسون |




تنهایم... اما دلتنگ آغوشی نیستم.


ﺧﺴﺘﻪ ﺍﻡ... ﻭﻟﯽ ﺑﻪ ﺗﮑﯿﻪ ﮔﺎﻩ ﻧﻤﯽ ﺍﻧﺪﯾﺸﻢ...



ﭼﺸﻢ ﻫﺎﯾﻢ ﺗﺮ ﻫﺴﺘﻨﺪ ﻭ ﻗﺮﻣﺰ... ﻭﻟﯽ ﺭﺍﺯﯼ ﻧﺪﺍﺭﻡ...




ﭼﻮﻥ ﻣﺪﺗﻬﺎﺳﺖ ﺩﯾﮕﺮ ﮐﺴﯽ ﺭﺍ “ﺧﯿﻠﯽ” ﺩﻭﺳﺖ ﻧﺪﺍﺭﻡ.




دوست من تو دیگرﻻﻧﻪ ات ﺭﺍ، ﺑﺮ ﺣﺒﺎﺏِ ﺣﻮﺻﻠﻪﺀ ﻣﺮﺩُﻣﺎﻥ ﻧﺴﺎﺯ! ﺗﺎ، ﺁﻭﺍﺭﻩﺀ ﺑﯿﺤﻮﺻﻠﮕﯽ


ﺷﺎﻥ ﻧﺸﻮﯼ.




ﺳﺎﻟﻬﺎ ﺩﻭﯾﺪﻩ ﺍﻡ... ﺑﺎ ﻗﻠﺒﯽ ﻣﻌﻠﻖ ﻭ ﭘﺎﯾﯽ ﺩﺭ ﻫﻮﺍ. ﺩﯾﮕﺮ ﻃﺎﻗﺖ ﺭﻭﯾﺎﻫﺎﯾﻢ ﺗﻤﺎﻡ ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ،


ﺩﻟﻢ ﺭﺳﯿﺪﻥ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﺪ؛به پایان این نفس.



و حالا که میروی پایان راه کاملاً پیداست! می دهم قابش کنندکنایه هایت را به رسم


یادگاری. و به همان دیوار می اویزمش! جای همان دست خط تماشائی.



بی تو



تنهاییم را پک می زنم



تا ریه هایم زندگی را کم بیاورد



و شرعی ترین خودکشی را تجربه کنم!!

...

...

...

پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1392 | 0:40 | افسون |




فرا رسیدن سال نو همیشه نوید بخش افکار نو،



کردار نو و تصمیم های نو برای آینده است.



آینده ای که همه امید داریم بهتر از گذشته باشد.



در سال نو، ۳۶۵ روز سلامتی، شادی، پیروزی،



مهر و دوستی و عشق را برای شما آرزومندم.




 گشت گرداگرد مهر تابناک، ایران زمین


روز نو آمد و شد شادی برون زندر کمین



ای تو یزدان، ای تو گرداننده ی مهر و سپر /


برترینش کن برایم این زمان و این زمین



عید نوروز بر شما مبارک



شنبه بیست و ششم اسفند 1391 | 8:52 | افسون |



همین که هستی


همین که لا بلای کلماتم



نَفَس میکشی


راه میروی



در آغوشم میگیری



همین که پناه ِ واژه هایم شده ای



همین که سایه ات هست



همین که کلماتم از بی "تو"یی



یتیم نشده اند



کافی‌ست برای یک عمر آرامش ؛



باش!



حتی همین قدر دور





پنجشنبه هفدهم اسفند 1391 | 11:18 | افسون |



صدایت را دوست دارم


بگو... فقط بگو


چــه فـــرق دارد


از مـــن ، از تـــو



از بــــاران


در آغــوشــم بــگــیــر و در گــوشــم


از مـــانـــدن بــگـــو



از دوستت دارم هایی بگو که از شنیدنش دلم بریزد !!


گـــونـــه هــای خــجــالــتــی یــم رنــگ بــگــیــرد



از دلبری چشمهایت بگو که چگونه دلم را هوایی کرده


از هــرچــه خــودت مــیــخــواهـی



از خـــودت بـــگـــو


چـــه فــرق دارد از چـــه



فـــقــــط بـــگــــو



صدایت را دوست دارم





یکشنبه ششم اسفند 1391 | 20:32 | افسون |



دلم قهوه میخواهد



از همانهایی که برای آشنایی



با اصرار مرا به آن دعوت میکردی



نه از این قهوه هایی که در تنهایی سر میکشم...





پنجشنبه نوزدهم بهمن 1391 | 22:37 | افسون |



اینجا زمین است




هیچ چیز عجیـــــب نیست





آدم ها آرزوهایت را




مثل سیگار دود میکنند و به





آسمان می فرستند !!!








دلم کمی خدا می خواهد...


کمی سکوت...


کمی آخرت...


دلم دل بریدن می خواهد...


کمی اشک ...


... کمی بهت...


کمی آغوش آسمانی...


دلم یک کوچه می خواهد بی بن بست!! و یک خدا!!


تا کمی با هم قدم بزنیم ..


فقط همین!!


دلم مردن میخواهد ......
دوشنبه شانزدهم بهمن 1391 | 7:51 | افسون |


شیشۀ نازک احساس مرا دست نزن !



چِندشم می شود از لکۀ انگشت دروغ …!!



آنکه میگفت که احساس مرا میفهمد...



کو کجارفت؟ که احساس مرا خوب فروخت!



سه شنبه سوم بهمن 1391 | 17:40 | افسون |


سلام دوستای خوبم این شعرو یکی از دوستانم در

جواب شعر گیرم که باخته ام برای من نوشته گفتم

شما هم بخونید و لذت ببرید .



آری !!

گیرم که هنوز نباخته ای !!

گیرم که هنوز شاه شطرنج مانده ای و به بیرون نرفته ای !!

گیرم که تخریب می کنی آنکه را به میل تو نیست ، همچنان !

گیرم که یک به یک ویران می کنی خانه های آرزو را به طمع آنکه تنها تکه ای به برج

آرزویت بیافزایی !!!

آری

، تو خود خویشی و نه آنی که من و ما تصور می کردیم!!

تو حتی می خندی همچنان

و

افسوس ،

که احمقانه پندار می کنی حتی ،

بازیه برده را خیال کرده ایم !!

رقابت نمی کنی اگر ، فهم ام را هم نشانه نگیر !!!

میدانم که رقیب را ،

به رینگ نیامده ،

به دار می کنی !!!

درگیر تو نیستم ،

و هیچ ، نبوده ام هیچ !!

همدمی به درک !!

تو تنها مسئول حرف ها و کرده های خویش باش و بمان همچنان !!

که خود خویش دهان بسته ام ،

و هیچ هم ، برداشت نخواهم کرد هیچ ....!!!

لیک ،

اندک جمله ای مانده است !!

بزنم ، رفته ام !!

تو هیچ آیا به دربار خویش نگریسته ای ؟؟؟

هیچ دیده ای که تنها ،

تو مانده ای فقط

و

صفحه ای خالی از سیاه و سپید بیش نه !!!

آری !!

من همان سرباز کوچکی هستم

که آمده است ، بزرگ شاهی ات را ، کیش دهد!!

آری !!

آنچنان به صفحه می دوانم ات ،

و

می کیشانم ات ،

که بیرون رفتن ات ،

رویایی شب و روز

و آرزویی محال ات باشد !!!!


با تشکر از سعید عزیز

چهارشنبه بیست و هفتم دی 1391 | 8:35 | افسون |



گيرم که باخته ام . . . .!!!


اما کسي جرات ندارد به من دست بزند



يا از صفحه بازي بيرونم بيندازد،


شوخي نيست من شاه شطرنجم. . . .



تخريب ميکنم آنچه را که نميتوانم باب ميلم بسازم. . .



آرزو طلب نميكنم، آرزو ميسازم. . . .



لزومي ندارد من هماني باشم که تو فکر ميکني،



من هماني ام که حتي فکرش را هم نميتواني بکني . . .


لبخند مي زنم و تو فکر ميکنی بازي را برده ای ،



هرگز نمي فهمی با هر کسي رقابت نمي کنم. . .


زانو نمي زنم،حتي اگر سقف آسمان ،کوتاهتر از قد من باشد ،



زانو نمي زنم،حتي اگر تمام مردم دنيا روي زانوهايشان راه بروند ،


من زانو نمي زنم. . . .



درگير من نشو، همـدم نميشوم. . .



من مسئول حرفها و رفتارهايم هستم،


اما مسئول برداشت تو از آنها نيستم. . . .






شنبه نهم دی 1391 | 13:18 | افسون |



چه ميـــگويی؟


" دوری و دوستی " کـــــدام است؟



فــاصله هایند که نابودگرند



من اگر نـــباشم


لیلی دیگری جایم را پــر می کند


به همین سادگی



یکشنبه سوم دی 1391 | 12:57 | افسون |


دوست داشتن ؛ زبان ٬ زمان ٬ راه ٬ دلیل ٬ نشانه نمی خواهد !!!


دوست داشتن دل می خواهد و یک “من” می خواهد و یک “تو”



و عشقی زیر باران ♥



گاهی سکوت


یعنی اما …


یعنی اگر…


یعنی هزار و یک دلیل


که دل


میترسد بلند بگوید …




چه آمد بر سرم که اینک آرزوی کسی را دارم که با من قدم بزند در زیر


قطره های باران، دردِ دل کند با من در این حال و هوای دلگیر آسمان...!



تو بگــــــــــو .... چه بر سرمان آمده است ؟




پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1391 | 19:35 | افسون |


معلم برای سفید بودن برگه نقاشی ام تنبیهم کرد



و همه به من خندیدند......


اما من خدایی را کشیده بودم که همه می گفتند دیدنی نیست



دوشنبه هشتم آبان 1391 | 9:4 | افسون |


نیا باران...



عاشقانه اش نکن...



بین من و او فاصله هاست...






تلخ تر از زهر مار، اینجا بودن بدون توست


نبودنت زمان را "ثابت" می کند


لعنت به این عقربه ها


آنقدر نمی گذرد که گویا فردایی در راه نیست


چه سخت، چه تلخ



پنجشنبه چهارم آبان 1391 | 23:8 | افسون |


صنـــــدوق صدقــــــات نيست دل مـــــــن...


کـــه گاهي سکه اي محــــــــــبت در آن بياندازي



و پيش خداي دلـــــــــت فخـــــر بفروشي ...



که مستحـــــــقي را شــــــاد کرده اي




به ما دروغ می گفتند که:


خواستن توانستن است...


گاهی خواستن داغ بزرگی است،


که تا ابد بر دلت می ماند....




اينقـــــــدر من را از رفتنت نترسانـــــــ


همـــــــه ي مـــــــا رفتني هستيمـــــــ


قـــــــرار نيست هميشه بمانيمـــــــ


مـــــــاندن کنار هر کسيـــــــ لياقت ميخواد نه بهانـــــــه


حـــــــالا بلند ميگمـــــــ


ليـــــــاقت ماندن نداشتيـــــــ


بهـــــــتر که رفتيـــــــ




شنبه بیست و نهم مهر 1391 | 8:51 | افسون |


تاب تاب عــــباسی ...

خدا کجا بودی ؟؟


مگه قرار نبـــود منو نـنـدازی ....









گــریان شده دلـــــم….

همچـــون دختـــرکـــی لجبـاز…

پا به زمین می کـــوبد…

تــــو را میـــخواهد….

فقط “تــــــــــــــــــو” را…
دوشنبه هفدهم مهر 1391 | 9:39 | افسون |


حکایت رفاقت من با تو ،

حکایت "قهوه" ایست ،


که امروز به یاد تو ... ...


تلخِ تلخ نوشیدم !


که با هر جرعه ،


... بسیار اندیشیدم ،


که این طعم را دوست دارم یا نه ؟!


و آنقدر گیر کردم بین دوست داشتن و نداشتن ،


که انتظار تمام شدنش را نداشتم !


و تمام که شد ،


فهمیدم ،

باز هم قهوه می خواهم !

حتی ،

تلخِ تلخ !


شنبه پانزدهم مهر 1391 | 12:53 | افسون |


بــعــضــی حــرفا رو نــمــیــشــه گــفــت ،


بـــــایـــــد خــــورد !


ولی بعضی حرفارو ، نـــه میشه گــفــت ،نـــه میشه خـــورد !



میمونه سردل ! میشه دلتنگی ! میشه بغض ! میشه سكوت !



میشه همون وقتایی كه خودتم نــمــی دونــی چـه مــرگــتــه !


پنجشنبه سیزدهم مهر 1391 | 18:45 | افسون |


من نه عاشق هستم و نه محتاج نگاهی که بلغزد بر من،



من هستم و تنهایی و یک حس غریب 



که به صد عشق و هوس می ارزد..



دوشنبه دهم مهر 1391 | 8:56 | افسون |


پروردگار را صدا بزن.

او هیچ وقت بنده اش را تنها نمی گذارد. همین الان می توانی حضورش


را در کنارت حس کنی. فقط کافی است صدایش بزنی.


او تنها یار تنهایی هاست.


در لحظه نیاز، حاجت خود را از درگاه خالق هستی طلب کن زیرا


نتیجه طلب از خلق اگر روا شود منت است و اگر نه ذلت،


در حالی که طلب از او اگر برآورده شود نعمت است و اگر نه حکمت.


به خاطر داشته باش که او بی نیاز مطلق است


شنبه هشتم مهر 1391 | 16:57 | افسون |


خدا جون این سرنوشتی کهـ واسم بافتیـ ...


قسمت یقش برام یهــ خورده تنگهــ ...


دارم خفهــ میشمـــ!!


ولیــــ بازم میگمــ : خدایا راضیـــــــــــم به رضای تٌــــو ..


پنجشنبه ششم مهر 1391 | 10:8 | افسون |


امشب دوباره حال و هوای تو را می دهد.


اشکم دوباره هوای سرازیر شدن از مژگانم را دارد.


امشب دوباره قلبم آهسته می تپد.


امشب دوباره اسمان رنگ تو را به خود گرفته.


ستاره ها تصویر لبخند تو را نشان می دهند.


امشب دوباره ... نه ، چند باره، دلم هوای تو را کرده


سه شنبه چهارم مهر 1391 | 8:17 | افسون |


دلم بوی بارون و هوای خنک میخواد...


یه هوای ابری با یه قدم زدن طولانی...


شما چطور؟



تنها برخی از آدمها


باران را احساس می کنند!!


بقیه فقط خیس می شوند.


بـگـــــذر " تـابـستــــــان "

حـالـــــــــم بـا تـو خـــــوب نـمــــی شــــود


" پـــایـیـــــــز " حــال مـــــــرا خـــــــوب مـــی شنـاســــد..



نمی دانم

از دست داده ام یا

از دست رفته ام ...!

پنجشنبه سی ام شهریور 1391 | 14:44 | افسون |


كلـمه هايي كه بـا يـاد ِ تـو مـي آينـد ،


از قـوم ِ مغـولنـد .


مي آينـد ، آتـش مي زنـند ، مي سـوزانـند و مي رونـد !





دیوار احساس مرا همه


كوتاه می پندارند


اما چه می دانند


در پس این دیوار كوتاه


زمینش عمق فراوانی دارد


سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1391 | 8:9 | افسون |


این روزها



آب وهوای دلم آنقدر بارانی ست



که رخت های دلتنگیم را



فرصتی برای



خشک شدن نیست



خدایم را دوست دارم و باوفاتر از او سراغ ندارم ،


 به رسم همین وفاداریست که کسانی را که دوست دارم به او


 می سپارم !

جمعه هفدهم شهریور 1391 | 10:52 | افسون |


رفتم مرا ببخش


و مگو او وفا نداشت


راهی به جز گریز برایم نمانده است


رفتم كه داغ دیدار پر حسرت ترا


با اشكهای دیده ز لب شستشو دهم


غریبه


سه شنبه سی و یکم مرداد 1391 | 13:29 | افسون |


وتو رفتی و هنوز 

درگوش من آرام آرام

خش خش گام تو تکرار کنان 

آزارم میدهد...

***********

یه وقتایی میرسه 

که نه یادش آرومت میکنه

نه عکسش

فقط باید خودش باشه 

فقط خودش....


********

چقدر درد دارد وقتی که از عشقت

یک شماره خاموش مونده باشه برات....


********

درد را هم

از هر طرف که بنویسی

درد دارد

کیا دلشون پره درده؟؟؟





بگو چه چه مخدری بود

در بودنت

که این همه نبودنت را

درد میکشم 


سکوت و صبوریم را به حساب

ضعف و بی کسی ام نگذار

دلم به چیز هایی پایبند است 

که تو دیگر یادت نمی اید ...

********

کلافه که باشی

دلتنگ کسی هستی که نیست

حوصله کسی رو نداری که هست 



هنوز هم حوالی خواب های

شبانه ام پرسه میزنی

لعنتی.....

دیر وقت است ارام بگیر

بگذار یک امشب را اسوده بخوابم 

جمعه بیست و هفتم مرداد 1391 | 15:53 | افسون |


تو چه می فهمی از روزگارم،از دلتنگی ام...

گاهی به خدا التماس می کنم که خوابت را ببینم،می فهمی؟
.
.

فقط خوابت را...!!!!

**************


گذشته ی من گذشت ..!



حتی می توانم بگویم درگذشت...


و من برایش ماهها و روزها سوگواری و سکوت کردم .....


خاطراتم را زیر و رو کردم و ای کاشهای فراوان گفتم ..!


ولی دیگر بس است!


****************************


بیا حرف هایمان را یکی‌ کنیم

دوست ندارم تو را دست بند به...


دست آن دنیا در دادگاه عشق ببینم

*******************


برای بدست آوردن بعضی چیزها آنقدر تلاش میکنیم !

که بعد از بدست آوردنش ؛


دیگر توان حفظش نداریم ... !!!
**********************

این روزها ….

یا به تو می اندیشم ؛

یا به این می اندیشم که چرا !؟

به تو می اندیشم ... !!!

*******************


عقربه ها نیامدنت را تکرار می کنند ....

و زمان مانند دردی بر تنم جاری میشود !

عادت نکرده ام به نبودنت ؛

و تو سخت به ثانیه هایم چسبیده ای ... !!!
************
این جا آنقدر شاعرانه دروغ مـﮯ گویند


و آنقدر در دروغ هایشان شاعر مـﮯ شوند

که نـمــﮯ دانـم


در ایـن سـرزمـیــن

با ایـنـهـمــه فــریــبـــــ

چگونه ست که دلم هنـوز

خواب بـاران را دوسـت دارد ! ! !



**************

دیروز و فردا هر دو نامردند ...!

دیروز با خاطراتش 

و 

فردا با وعده هایش ...

مرا فریب دادند 

تا
نفهمم امروزم چگونه گذشت...



************


دوشنبه بیست و سوم مرداد 1391 | 1:1 | افسون |