تبليغاتX
افسون عشق

افسون عشق

شعر

باورش سخته

باورش سخته وقتی عاشق یه صدا بشی

باورش سخته وقتی زبونت میگه دوستش نداری اما دلت نقضش میکنه

باورش سخته وقتی همه ی دلیل زندگیتو تو وجود یه نفر خلاصه میکنی

باورش سخته تحمل همه ی زخم زبوناش به خاطر اینکه دوستش داری

باورش سخته....

دوستت دارم باورش سخته ولی حقیقت داره!

تقدیم به بهترینم



+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391 ساعت 8:19 توسط افسون | 

دلتنگتم

اگر مي دانستي كه چقدر دلتنگ تو هستم درجه ي ديوانگي ام را به چشم خود مي ديدي 


اگر مي دانستي كه لحظه هاي حضورت ، تيك تاك ساعت زمان زندگي از كار باز مي ايستد


امواج طوفاني نگاهم را كه زير پلكهاي پراز اشكم پنهان است حس مي كردي 


اگر مي دانستي كه صداي ضربان نفسهايت در قلب بيقرارم ، حكايت دلواپسي ها را نقش مي


بندد


تمام قصه هايي را كه در طول دوبهار براي رؤياهايم ساختم ، لمس و باور مي كردي 


اگر مي دانستي كه طنين ناز صدايت ، فصل فصل كتاب زندگي ام را رنگين و زيبا مي كند


آنگاه تمام اشكهاي غريبانه ام براي دل شيشه اي و نازكت معنا مي شود 


اگر مي دانستي كه لرزش ضربان قلبم براي ضربان قلب عاشقت چگونه هراسان مي تپد


عشق را در امواج نگاههاي بي تابي و دلنگراني هايم مي ديدي و حقيقت درونم را روشن مي


گرفتي


اگر مي دانستي كه چقدر بيقرار و دلتنگ تو و لحظه هاي شيرين بودن و حس كردنت هستم 


تپش موج هاي عاشقي را در چشمانم حس مي كردي و مي دانستي كه چقدر چشم به راه توام


اگر مي دانستي كه حتي با وجود بودنت و حس كردنت بازم هميشه و هرلحظه دلتنگ توام 


مي ديدي كه يك ديوانه چگونه براي حضور تو و نفسهايت پرپر مي شود و هرلحظه اشك مي


ريزد 


آري من چشم به راه توام اي ماه تابان هستي و بي كسي هاي عاشقي غريب 


من بي تاب و بيقرار لحظه هاي بودنت هستم اي ستاره ي چشمك زن و روشن شبهاي تارم


من زنده به عشق توام ، پايبند به نفس هاي توام ، و در انتظار حضور ديدگان عاشقت هستم


من با تكرار نفس هاي تو زنده هستم و با حرفها و لبخندهاي آسماني تو جاني تازه ميگيرم


آري من بي تو هيچم اي اولين و آخرين و تنها عشق ماندگار ...................


+ نوشته شده در یکشنبه سوم اردیبهشت 1391 ساعت 15:6 توسط افسون | 

عشق این است

عشق این است که تو با صدای من سخن بگویی و با چشمان من


ببینی و هستی را با 


انگشتان من کشف کنی..


نمی دونم که چرا هر وقت به تو می رسم ، نمی توانم از تو بگویم.


برای گفتنت واژه کم می آورم. به هر حال ، بدان


که بیشتر از این حرف ها و واژه ها برایم معنا می دهی




+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1391 ساعت 7:46 توسط افسون | 

برای عشقم

ارام باش ما تا همیشه مال همیم همیشه عاشق و یار همیم 


آرام باش عشق من ، تو تا ابد در قلبمی ، تو همه ی وجودمی


بیا در آغوشم ، جایی که همیشه آرزویش را داشتی


جایی که برایت سرچشمه آرامش است



آغوشم را باز کرده ام برایت



حرفی نمی زنم تا سکوت باشد بین من و تو و قلب مهربانت



+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم فروردین 1391 ساعت 13:57 توسط افسون | 

مرا دوست بدار


 اندکی ولی طولانی


+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم فروردین 1391 ساعت 11:9 توسط افسون | 

سال نو مبارک دوستای عزیزم امیدوارم سال خوبی داشته باشید عاشق 


باشید همیشه 


دوستون دارم 


من تا 14 نیستم دلم برای همتون تنگ میشه 



باران عشق همیشه می بارد اما در نوروز


قطره های باران طلایی رنگند


از خدا میخواهم که همیشه


زیر این باران خیس شوید 



+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1390 ساعت 14:22 توسط افسون | 


اگر بتوانم به آسمانها برسم برای چیدن ستاره ای هر گاه تو لبخندی بر لبانم 


جاری می کنی، کل ستاره های شب در دستانم خواهد بود



+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1390 ساعت 11:45 توسط افسون | 

اگر میگم نمیخوامت فقط به خاطر خودته 

چون میدونم اذیتت میکنم 



آنها که از دور نگاه ميکنند مي گويند:" تو چه کم داري؟"هيچ!!!"


و من باران اشکهايم را در ابرچشمانم پنهان ميکنمو با لبخند پوچي 


به نشانه تاييد سر تکان مي 


دهم ...


اما خودم ميدانم که هر گاه درون خود را ميکاوم به يک غم بزرگ 


ميرسم..


و آن غم نبودن توست !!!


من در کنار همه تو را کم دارم




+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم اسفند 1390 ساعت 19:3 توسط افسون | 

چی میشد

واي خدا چه كيفي مي داد توي هواي خنك،  صداي بارون، بوي بارون

واي..


زندگی با همه بالا و پایین هاش ... لذتی داره که اگه فقط یه لحظه بتونی از دست دادنشو

تجربه کنی 


میفهمی چقدر شیرینه..


چی میشود بارون بودم،میپریدم رو صورتت

سُر میخوردم پایین،یا که بالا،رو ابروهای کمون ترت

چی میشد بارون بودم،بی اجازه روی لبات

رنگ می کردم خودمو،احساس می کردم نفست

چی میشد بارون بودم ،یک هو میرفتم تو لباست

که با اون گرمای تنت،نفوذ میکردم به دلت

................

این چه حسیه ؟ انگار بهش معتادم 

اخه این کیه؟ که دلمو به جز اون به کسی ندادم 

واسم عجیبه انقدر وابستم 

منی که چشمامو همیشه رو همه میبستم

ای ای عاشقشم

ای ای دیونشم

حتی یه لحظه دیگه

از اون دور نمیشم



+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم اسفند 1390 ساعت 8:0 توسط افسون | 

دیگه عاشق نمیشم

بی مقدمه!

دلم تنگ میشه!

خیلی دلم می خواد برم...

اما می ترسم...

می ترسم دلم تنگ بشه!

شایدم نمی خوام برم دارم بهونه میارم!

اما قول میدم برم!

نمی گم زود زود...

اما می رم!

شاید روزای اول وقتی میگفتم خداحافظ دلم هررری می ریخت!

اما ببین حالا چه راحت می گم می رم؟؟!

اگه برم یه روزی بشنوم کسی جامو گرفته میمیرمو زنده می شم...

اگرم نرم میترسم یه روز خودت بگی برو!

تو بگو من چکار کنم!

به جون خودت قسم هر کاری بگی می کنم!

همیشه از خدا می پرسم بین من و تو کی گناه کاره؟
می دونم من!

منو ببخش به خاطر دل باختنم!

تو دعا کن!

دعا کن من برم!...

ببین کارمون به کجا رسیده؟!

می دونم حرفام شبیه التماسه!

اما تو اعتنا نکن...

تو که خوب بلدی بی اعتنایی رو!

تو دعا کن عزیز دلم!



+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم اسفند 1390 ساعت 8:35 توسط افسون | 


هر چقدر میخوام متنفر باشم ازت...


هر چقدر میخوام بندازمت از زندگیم بیرون


نمیشه...
 

نمیدونم باید چیکار کنم


 نمیدونم...


 هیچکس برام تو نمیشه
 

هیچکس...


+ نوشته شده در چهارشنبه دهم اسفند 1390 ساعت 0:39 توسط افسون | 


زندگی ان هنگام زیباست که ادمی بداند فکری به

خاطرش



....درهیاهوست....







ای وای از دل ..


از این دل دیونه ..


ای وای چه کردی بر این دل دیونه ..
.
.
.


+ نوشته شده در جمعه پنجم اسفند 1390 ساعت 13:18 توسط افسون | 

چقدر خوبه ....

بعضی وقتا هست که دوست داری کنارت باشه...


محکم بغلت کنه........


بذاره اشک بریزی تا سبک بشی ....


بعد اروم تو گوشت بگه.....


دیوووونه چته من باهاتم ....




+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم اسفند 1390 ساعت 7:31 توسط افسون | 

دیوانگی


دیوانگی کـه شاخ و دُم نمی خوا هد

یکــ روز چشم بـاز می کنی و می بینی

زده بـه سرتــ ــــ ـ ..

« او » زده بـه سرت

و تــو تـــا آخـــر عمر

دیـوانه اش مـی شـوی ..





+ نوشته شده در دوشنبه یکم اسفند 1390 ساعت 8:31 توسط افسون | 

ولنتاین

ميدونيد...روز ولنتاين بايد يكي از زيباترين روزايي باشه كه درطول سال 


تجربه 


ميكنيد. اما نميدونم چرا  براي من انقدر تلخ بود.


چرا ؟ چرا برای من بدترین روز زندگیم بود ؟


فقط ميدونم از اين خوشبختي پوشالي متنفرم


چقدر این لحظه هایی که حواست نیست نفس گیره


ای غریب اشنا با تو هستم ....



+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1390 ساعت 10:22 توسط افسون | 

شیشه ای در من جرینگ. جرینگ


شکست


خدا کند دلم نبوده باشد..!!




+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم بهمن 1390 ساعت 11:21 توسط افسون | 

بیا برگرد

برایت قصری از احساس خواهم ساخت

برایت جامه‌ای از یاس و از الماس خواهم ساخت

بیا برگرد ویرانم

دلم آن‌جاست می‌دانی

دلت این‌جاست می‌دانم

تو ای زیباترین آغاز یک تردید

یکی دارد برایت شعر می‌خواند

یکی در اوج یک اندوه

                              این‌جا

                                           پشت این دروازه‌های بسته‌ی امید می‌ماند

بیا برگرد من این‌جا

به جرم عاشقی بر دار خواهم شد

بیا برگرد، من این‌جا

ز سوی زندگی انکار خواهم شد

بیا برگرد، من با تو

نوای زندگی را ساز خواهم کرد

بیا برگرد، من با تو

به اوج کهکشان پرواز خواهم کرد

بیا برگرد، من این‌جا

تن ِ ویرانه را آباد خواهم کرد

بیا برگرد، من این‌جا

تمام بغضهای کهنه را

فریاد خواهم کرد

بیا برگرد ویرانم

دلم آن‌جاست می‌دانی

دلت این‌جاست می‌دانم

بیا برگرد ویرانم

و می‌دانی که می‌دانم

که گفتی تا قیامت عاشق و آشفته می‌مانم

بیا...

         برگرد...

                        ویرانم ...



برچسب‌ها: بیا برگرد, احساس, دلم انجاست

+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم بهمن 1390 ساعت 21:53 توسط افسون | 

عشق

عشق آدم را به جاهای ناشناخته می برد

مثلا

به ایستگاه های متروک

به خلوت زنگ زده ی واگن ها

به شهری که

فقط آن را در خواب دیده...

وقتی عاشق شدی

ادامه ی این شعر را

تو خواهی نوشت...



+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم بهمن 1390 ساعت 5:45 توسط افسون | 

کبوتر

وقتی کبوتری شروع به معاشرت با کلاغ‌ها میکند 

پرهایش سفید می‌ماند، ولی قلبش سیاه می‌شود... 

دوست‌داشتن کسی که لایق دوست‌داشتن نیست، 

اسراف محبت است. 


دکتر علی شریعتی



+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم بهمن 1390 ساعت 2:35 توسط افسون | 

غمگین پاییز است که بهار را نمیبیند

غمگین تر منم که تو را نمیبینم


اینو یکی از عزیزترینام برام فرستاده 

منم اینجا نوشتم که همیشه ببینمش 



برچسب‌ها: غمگین پاییز, نمیبینم, بهار

+ نوشته شده در شنبه یکم بهمن 1390 ساعت 10:7 توسط افسون |