مي دانستم مرزهاي زندگي ام نامحدود است. از من تا تو، فرسنگ ها راه از
زندگي من گسترده شده بود ومن با ياد، سنگ ها را از اين جاده بر مي
داشتم تا به تو برسم. داشتم نزديك مي شدم كه دل سنگي ات بلور دلم را
شكست. من ماندم وانبوهياز اندوه. تن غربت زده ي جواني ام از عشق تو
گم شد واين نوشته ي زخمي بر ديوار دلم ، رنگ ترحم گرفت.
+ نوشته شده در جمعه هشتم مهر ۱۳۹۰ ساعت 11:48 توسط افسون
|
پرستش كن مرا محبوبِ معبدهای بودايی